|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
در جلسه ی امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه ی سفید !
و یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دل تنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود
قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگه ی سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست ...
در برگه ام ، کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است .
برگه ها بالا...
خواب بودم کسی از صبح صدا کرد مرا
با نسیم آمدو در نور رها کرد مرا
عشق از آغاز همانند درختی گل کرد
میوه ای داد که مدیون خدا کرد مرا
سالها ذره صفت همسفر سنگ شدم
تا که آیینه ی خورشید نما کرد مرا
آنکه باران شدو بر باغ بهاران بارید
با خبر از عطش باغچه ها کرد مرا
چشمه ی چشم من ای دوست به خوش آمده است
جوشش عشق تو اینگونه چرا کرد مرا؟
من به دنبال تو در باغ هنر می گشتم
شعر از جنگل سرسبز صدا کرد مرا...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:51 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
سلام به همه ی دوستان عزیز
روز عشق رو به همه ی عاشقان تبریک میگم امیدوارم همیشه عاشق بمونید یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* * دادن است,عشق پاک من استاگرچه این عشق هم هدیه ی خود توست! امروز روز این عشقهای پاک است و هدیه ی من به تو قلب شکسته و کوچک من است.و تو هدیه ات پیشاپیش به من داده ای و چه هدیه ی بزرگی! قلب من,خالی ترین دشت روزگار,با گل عشق تو مزین شده و حال زیباترین دشت احساس را به تو هدیه خواهم داد. جانان من,وجود پرمهر تو را درتنگنای روزگارم بالاترین ناجی یافتم و اکنون وجودم را در وجود تو می بینم! حال باور من این است:من و تو دیگر ما نمی سازد.این واژه ها تنها منمی سازد و این زیباترین واژه ی عمر است. جانان من,با هم بودن تنها راه گفتن احساس نیست زیباترین راه بیان خوشبختی در فکر هم بودن است.در فکر تو بودن است,در فکر همین منبودن است! هدیه ی من به تو در این روز پاک این احساس عاشقانه است... دوستت دارم!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:32 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
بانگاهم به گل گفتم:از تو زيباتر چيست؟ گفت زندگي زندگي كردم ديدم زيباست اما بي وفاست به زندگي گفتم از تو زيباتر چيست؟ گفت :عشق عاشق شدم ديدم زيباست امامي سوزاند به عشق گفتم: اين چه رسميست ازتو زيباتر كيست گفت: دوستي ياري جستم ودر اوج زيباييها غرق شدم و تو را براي دوستي انتخاب كردم... آرزویم این است: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آن كه تو را میخواهد، و به لبخند تو از خویش رها میگردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت میخواهد!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:34 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ...
دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ...
من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ...
شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام ...
دل من مي خواهد پروانه شود گاهي رها کند خود را ز پيله هاي دلتنگي پر کشد
تا در کنار رودي که نگاههاي سرد آلوده اش نکرده باشد
و گامهايي خونسرد لطافتش را زخمي نکرده باشد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 14:35 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......
سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است. ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا... اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي که خدا از همه چيز به ما نزديک تره... طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ... من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي ... 
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:50 توسط عباس(آشنای آبادانی) |

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر ،
با همه ی تلخی و شیرینی خود میگذرد .
عشقها میمیرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده بجا می مانند ...

تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
و چشمانم نمي داني چه غمگينند چراغ روشن شب بود
برايم چشمهاي تو نمي دانم چه خواهد شد پرازدلشوره ام بي تاب و دلگيرم کجا ماندي ؟
که من بي تو هزار بار در هر لحظه مي ميرم ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:5 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
کاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم کرد. کاش مي شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد کاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ... عشق يعني خاطرات بي غبار * دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز * زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او * زير باران دست تو در دست او ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:18 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
آنکه این همه چشمان تو را زیبا میکرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد در میان این همه گل گشتمو عاشق نشدم تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم؟
نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره ... گفتم زندگي چند بخش است؟؟ گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟ گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟ گفت با عشق ساخت، با بي وفايي سوخت، با جدايي مرد
چقدر خوبه آدم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:3 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردیه
===================== زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم چرا جفاي تو كم شد؟ شكايتي كه نكردم !!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:40 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
گفتند دوست داشتن انتظار کشيدن است باورم نشد .
گفتند دوست داشتن خون دل خوردن است باورم نشد .
گفتند دوست داشتن جدايي است باورم نشد .
گفتند دوست داشتن رنج کشيدن است باورم نشد .
حالا تو را دوست دارم همه چيز باورم شد...
رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........اما تو يكي ديگه رو پيدا ميكني
======================
تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست
======================
عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:0 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:37 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو و عاشقانه دوستت دارم عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:0 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
شاید آن درگران در دستان من عطر تن تو باشد.
با تو می گویم از عشق با تو می گویم از مهربانی صادقم با تو آرزوی دیرین من
با صدایی رسا فریاد می کشم: دوستت می دارم تا بی نهایت...
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است
عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم
وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........
از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟
گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:51 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
ای خدای آفریننده ی لحظات جدایی برای شیرین تر کردن لحظه ی دیدار
ای خدایی که عشق را برای قلبها آفریدی
و ای خدایی که در تنهایی اشکهای عاشقانه ی من را میبینی
و به من صبر و بردباری عطا کردی
من را عاشق تر از آنچه هستم فرما
و دلهای عاشق را به هم برسان ...
زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن .
کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن .
دير ميگذره براي اونايي که منتظرن .
زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن
اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن ...
برای همه آرزوی عاشق شدن و عاشق موندن دارم عباس ( آشنای آبادانی )
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:56 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
فردا اگر از راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابدترانه عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم...
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است
عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم
وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:17 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست گوش کن این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است که به او می گوید تا ابد لحظه به لحظه دل من با همه مستی و شیدایی و عشق همه تقدیم تو باد... موقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم، موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم، موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم شاید یه کسی برای اینکه شبها خواب تو رو ببینه به خدا التماس میکنه شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک میخوابد ... ولی تو اون رو نمیشناسی؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:55 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم...
عشق چيست؟
3 ثانيه نگاه، 3 دقيقه خنده، 3 ساعت صفا، 3 روز آشنايي، 3 هفته وفاداري،
3 ماه بيقراري، 3 سال انتظار، 30 سال پشيماني!
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...
سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...
اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...
گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند...
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:32 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
روز ولنتاین روز عشق را به همه ی عاشقان تبریک میگم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 0:0 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو
به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو
من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم
يكي تو وديگري برای با تو موندن تا
همیشه دوستت دارم...
آسمون به ماه ميگه: عشق يعني چي؟ ماه ميگه:
يعني اومدن دوبارهي تو...، ماه ميگه؟
تو بگو عشق يعني چي؟ آسمون ميگه : انتظار ديدن تو ...

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 0:32 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
براي عاشق شدن ، ناله كردن،گريه كردن تو بهترين بهانه اي
براي دست تكان دادن ، فرياد زدن تو بهترين بهانه اي
براي شمع روشن كردن ، دعا كردن ، خوابيدن تو بهترين بهانه اي
پس بهانه اي با ش براي هر چيز ....
فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن
حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن
همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:14 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
چند کلمه حرف حساب با بی وفایی... هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم ... من تو را آسان به دست نیاوردم اما آسان از دست دادم یادت نیست با هم عهد بستیم هرگز از هم جدا نشویم یادت نیست قسم خوردی هرگز ترکم نکنی یادت نیست قسم خوردی فراموشم نکنی اکنون تو رفتی و من را از یاد بردی و من هم چنان در سکوتم ...
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:55 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم بعد لبخند تو با گريه تبسم کردم
آشنا با همه پنجره هاي شهرم چون توراپشت همين پنجره ها گم کردم
اي كاش تنها يك نفر هم در اين دنيا مرا ياري كند
اي كاش مي توانستم با كسي درد دل كنم
تا بگويم كه من ديگر خسته تر از آنم كه زندگي كنم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 0:19 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
در این شب زیبا تنها داراییم قلبمه و اون رو به تو ای عزیزترینم تقدیم میکنیم براي چشم خاموشت بميرم كنار چشمه نوشت بميرم نمي خواهم در آغوشت بگيرم كه مي خواهم در آغوشت بميرم
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:20 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب... عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد... کاش ميشد هيچ کس تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو مي مانم ولي... رفتي و گفتي و اينجا جا نبود ساليان سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي من نبود من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود باز هم گفتي که فردا ميرسي کاش روز ديدنت فردا نبود ... وقتي براي اولين بار با تو حرف زدم مي ترسيدم تو را ببوسم، وقتي براي اولين بار بوسيدمت مي ترسيدم عاشقت شوم، حالا من عاشقتم می ترسم از دستت بدهم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:33 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...
سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...
اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...
گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند...
زندگی به امواج دریا ماننده است گاهی چیزی به ساحل می آورد
و گاهی چیزی با خود می برد.
چون به سرکشی افتد انبوه ماسه ها را با خود می برد...
اما می تواند که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آرد تا کسی بام خانه اش را با آن بپوشاند...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 1:17 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
یکی داشت و یکی نداشت!
اونی که داشت تو بودی اونی که تورو نداشت من بودم
یکی خواست و یکی نخواست !
اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم
یکی بود پس کی نبود!
اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم!
یکی آوردو یکی نیاورد!
اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم
یکی برد یکی نبرد!
اونی که برد تو بودی اونیکه دل به تو باخت من بودم
![]()
![]()
![]()
نيمه شب صورتم را به خدا خواهم كرد ازخدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد
تا جان دارم و درسينه نفس به تو و عشق تو اي دوست وفا خواهم كرد ...
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 23:3 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
من به دستاي نگاهت دل خود را ميسپارم هستي ام يه قلب پاکه که برات هديه ميارم
واسه ما فرقي نداره که چقدر فاصله داريم هر جاي دنيا که باشيم واسه هم پر در مياريم
اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:
خداي مهربون، فکراي قشنگ،قلب کوچيک من

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
شبي آرام بود و من چون هميشه غرق رويايت دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 23:1 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه اگه دستم بگيري از غرورت کم نميشه
ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق
و کم مياري لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
کاش چشات يه جاده ميز د از دل تو تا دل من...
خواستم بگويم که زندگي ام تنها با او معنا مي يابد،
بگويم که بدون او هيچم، بگويم که دلم اسير اوست.
اما...هيچ نگفتم جز جمله ي تکراري « دوستت دارم» و او... باور نکرد عمق احساسم را ...
حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:56 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ دروحشت واندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع پيکر خود را کنم آب در بستر اشک افتم وناچار بميرم
مي ميرم از اين که جان دگرم نيست تا از غم عشق تو دگر بار بميرم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 23:7 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
بوسه تنها تصادفي است كه پليس راه ندارد.
درياي غم تنها دريايي است كه ساحل ندارد.
قلب تنها چيزي است كه شكستنش صدا ندارد.
عاشقي تنها دردي است كه درمان ندارد ...
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی ...
عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز ...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:52 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||